
راهی صحنه شدم با اشتیاقی بی حد و حصر درونم شوری نهان برپا بود برای سرزمین تنبور، شهری که نوای تنبور از پستوی هر خانه، به گوش میرسید. از اقبال بلند و بخت برخوردار من بود که مهمان یکی از این خانه ها شوم. خانه اناری خانهای که دل و جانم را برای خود نگه داشت. و من در خانه اناری معنای لحظه را یافتم؛ خانهای پر از مهر، خانهای که از استاد مظفر منصوریان (تخلص : پریشان) از مستور و مهرسام و از در و دیوار و درختش چیزی جز مهر نصیبم نشد. مستور و مهرسام دو فرزند شیرین استاد پریشان که تحت تاثیر مکتب پدر تفاوتی چشمگیر با همسالان خود داشتند. سرشار از طلب و تمنا سرشار از اشتیاق آموختن نگاهشان، کلامشان و حتی لبخندشان در تو عشق می رویاند. بسی دلتنگم... مستور و مهرسام عزیزم، همنشینی با شما برایم لذتی بیپایان بود؛ صدای سازتان همچون نسیم، طنینانداز در گوش جانم. بسی آموختم از شما؛ شما همانند بزرگانی چون کلهر،سید خلیل، پورناظری ها، کامکارها ، ناظری و ... صدای اصالت این سرزمین را به گوش جهانیان میرسانید. و استاد پریشان، انسانی وارسته بردبار پربار استوار خاکسار با عشقی بی تناهی به تنبور سپاسگزارم از شما که با مهر خود، خاطر مرا تا همیشه از عشق،مهر و خاطرات نیک سرشار کردید.





